تبليغاتX
جور وا جور

يادت هست؟

گفتی نشانی ميهن من
همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
!ها ... ری‌را
 
من به خانه برمی‌گردم
 
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد
...
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 12:49 PM توسط آزاده |

گرافيتی يا نقاشی ديواری به آن دسته از ديوار نوشته ها يا نقاشی هايی گفته می شود که با انگيزه ای شخصی روی در و ديوار شهرها و اماکن عمومی کشيده می شود .
اين کار تقريبا در همه جای دنيا با منع قانوني مواجه است . گرافيتی با نوشته های سر دستی و يادگارهای روی ديوار متفاوت بوده و نيز مختص سن يا طبقه فرهنگی و اقتصادی خاصی نيست .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 10:46 PM توسط آزاده |

استاد صادق بریرانی یکی از پیشکسوتان طراحی گرافیک نوین ایران است. او سال1302 در بندر انزلی متولد شد و پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه در رشت و انزلی، در 1323 دیپلم دوره دوم دبیرستان را اخذ کرد. در آن زمان با معلم عارف مسلکی به نام "امیرهوشنگ زرین‌کلک" که در جوانی از مریدان میرزاکوچک خان جنگلی بوده ، آشنا می‌شود. او که تجربه نقاشی را از قبل داشت در اثر آشنایی با معلم و مرادش در کار نقاشی جدی‌تر شده و آب‌رنگ و رنگ‌روغن را از زرین‌کلک فرامی‌گیرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 5:40 PM توسط آزاده |

بنفشه ای خوشرنگ
دميده بود در آغوش کوه ، از دل سنگ
به کوه گفتم:
شعرت خوش است و تازه وتر
وگر درست بخواهی ، من از تو شاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ . . .

                                           فریدون مشیری

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت 0:40 AM توسط آزاده |

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 10:25 PM توسط آزاده |

گفته بودم :
پرنده ای که بوسيدن بداند
پرواز را فراموش می کند
نگفته بودم؟
حالا صدای گريه پرنده ای می آيد
که روياهايش را به ياد نمی آورد
خودمانيم
دنيای غم انگيزی داريم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05ساعت 0:3 AM توسط آزاده |

 

...
مرداب اتاقم کدرشده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم
زندگي ام در تاريکی ژرفی می گذشت
اين تاريکي،طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد
او با فانوسش به درون وزيد
زيبايی رها شده ای بود
و من ديده به راهش بودم
رويای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهايم از تپش افتاد
همه رشته های که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت
نسيمی شعله فانوس را نوشيد
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا گرفتم
در تاريکی ژرف اتاقم پيدا می شدم
پيدا ، برای که؟
او ديگر نبود
آيا با روح اتاق آميخت ؟
عطری در گرمی رگهايم جابجا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بيهوده مکان را می کاوم ...

                                                             سهراب سپهری

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 9:48 PM توسط آزاده |

 اين وسيله نقليه که می بينيد auto-rickshaw ناميده می شود.
بهش نميشه گفت تاکسی ولی خوب کار تاکسی را ميکنه!!!
البته بايد بگم که 2 برابر تاکسی هم پول می گيره ،چون دربسته!!!
ظرفيتش 3 نفره ولی بعضی وقتها آدم مجبور ميشه 5 نفره هم سوار بشه ، البته رو هم!!!
وقتی به مقصد مرسي قيافه ات ديدنيست مخصوصا اگه بارون هم بباره !!!
ولی خوب بايد بگم ما اينجا با وجود اين تاکسی نيازی به شهربازی نداريم!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25ساعت 2:45 PM توسط آزاده |

 
خنده درست مثل آفتاب است
که به آدمیان نشاط می‌بخشد
جهان نیازمند لبخندهای هر چه بیشتر ماست
بیا ما هم سهم خود را ادا کنیم
اصلا بیا باران که تمام شد
برویم رنگین‌کمان ببینیم
تمام راه بخندیم و از خاطراتمان بگوییم
فکر هیچ چیز هم نباشیم
حتی فکر آن درخت بلوط پیر
قول می‌دهم دلش از ما خوشترست!
ما اقیانوس مادرزادییم
که پیالهء آبی از ما کافی‌ست
که تمام روزهامان را به معنی زندگی کنیم
شاد باشیم و زندگی کنیم
و این است مفهوم واقعی زندگی.
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت 1:46 AM توسط آزاده |

نم نم باران بهار است و خاک
چون دل من ، تشنه اين نم نم است
از دل خود ظلمت اين عهد را
هر چه در اين چشمه بشوئی کم است
مست ، زميخانه نرگس ، نسيم
ميگذرد ، تازه وتر، گل نشان
من ، همه جا همره اويم، که هست
همسفر و همقدمی گل فشان
باز، مرا باران ، از من گرفت
باز ، مرا نرگس ، از من ربود
همهمه ثانيه ها را شکست
پنجره خاطره ها را گشود...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 11:44 PM توسط آزاده |