تبليغاتX
جور وا جور

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 10:25 PM توسط آزاده |

گفته بودم :
پرنده ای که بوسيدن بداند
پرواز را فراموش می کند
نگفته بودم؟
حالا صدای گريه پرنده ای می آيد
که روياهايش را به ياد نمی آورد
خودمانيم
دنيای غم انگيزی داريم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05ساعت 0:3 AM توسط آزاده |

 

...
مرداب اتاقم کدرشده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم
زندگي ام در تاريکی ژرفی می گذشت
اين تاريکي،طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد
او با فانوسش به درون وزيد
زيبايی رها شده ای بود
و من ديده به راهش بودم
رويای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهايم از تپش افتاد
همه رشته های که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت
نسيمی شعله فانوس را نوشيد
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا گرفتم
در تاريکی ژرف اتاقم پيدا می شدم
پيدا ، برای که؟
او ديگر نبود
آيا با روح اتاق آميخت ؟
عطری در گرمی رگهايم جابجا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بيهوده مکان را می کاوم ...

                                                             سهراب سپهری

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 9:48 PM توسط آزاده |